از ابتدای اسفند زیبای ۹۷ شروع کردم به باختن.
- بهترین و تاثیرگزارترین دوستم که شش ماه از مهاجرتش میگذشت رو به دلیل این که دیگر مکالمهای شکل نمیگرفت و فهم مشترکی از مسائل نداشتیم، تقریبا از دست دادم. البته نداشتن فهم مشترک به آنجا رسید که مدام و به طور ناخواسته به خاطر وضع مالیام مورد تمسخر قرار گرفتم، بسیار عجیب بود، بسیار. مدتی بعد باز گشتم و سعی کردم مسیح باشم اما نشد، گفت در مقطعی شنیده نشدم. همهی پالسها، با خطای ۵۰۰ بازگشتند. این یعنی عمق چالش بیش از تصور من و شماست و رفع آن در حیطهی من نیست.
- اکانتهای اپل و پروژهام، بله تحریم شدیم و از دست رفت.
- کارم. ۸ ماه زمان گذاشتم برای تغییر زمینهی کاری. حدود ۱۹۰۰ دلار به صورت اکتیو و پسیو (فعال و غیرفعال) هزینه کردم و وارد کاری شدم که در آغاز درآمدش نصف کار قبلی بود و قرار بود بعد از سه ماه افزایش یابد. کارفرما به خاطر ۴۰ دلار حقوق بیشتر شروع کرد به چانهزنی. از آن گاوداری رفتم و زودتر از پیشبینی من، به خاطر سیاستهای عجیبشون، به مشکل خوردند و شرکت با ۲۰۰ کارمند اعلام ورشکستگی کرد.
- ورزش. در باشگاه مچ دست راستم آسیب دید. مجبور شدم مدتی دوری کنم.
- آیفون. گوشی دایی که سوخت و به شدت برای چند روزی به تلفن همراه نیاز داشت. این چند روز شد چند هفته و بعد که مشکلات مالیام تشدید شد. در ازای مبلغی گوشی را به او واگذار کردم.
- اکانت توییترم. در دفاع از مظلومین نیوزلند که مورد ترور قرار گرفته بودند، توییت کردم. در ۲۴ ساعت اول بیش از دو هزار بار ریتوییت شد و توییتر که همیشه حامی تروریست بوده، اکانتم رو بست! با نامهنگاری بسیار و تهدید ایشان که متن ایمیلهایشان را فاش میکنم اکانت رو بعد از یک ماه پس گرفتم، اما توییتها پاک شده بود.
- دفتر ثبت احوالم. توسط دختردایی قشنگم پرتاب شد داخل رودخانه و تمام.
- حال خوبم و ...
از دست دادنها ادامه داشت، ادامه داشت، ...
سال ۹۸ اما زندگی عوض شد؛
- بهترین سفر عمرم رقم خورد، پر از خنده و شور بود.
- ارتباطم قویتر شد.
- با علی بابایی آشنا شدم که مسیر کاری و زندگیم رو متحول کرد. همیشه میخواستم همچین آدمی تو زندگیم باشه.
- وارد رهنمای کالج شدم. از بین هزاران نفر (حالا هزاران هم نه، ۱۱۰۰ نفر) قبول شدم و اون روز خوشحالترین بودم.
- با مریم، خواهرم، یک سفر یکهفتهای رفتیم یزد. بینهایت خوب بود.
- با لادن و آلمای عزیزم آشنا شدم. آدمهایی که براشون اهمیت داره احوالم و یک دنیا برام مهم هستن. حالا دیگه مجبور نیستم همهی کافهها و سینماها رو تنها برم. حالا دیگه خیلی همه چیز قشنگتره
- در بهترین شرکتی که برایم قابل تصور بود، در بهترین موقعیت کاری، مشغول به کار شدم.
- ماشین گرفتم :)
- و هزاران اتفاق دیگر که باعث شده، این روزها برایم بهتر از همیشه باشد و با تمام وجود خوشحال باشم.
---
خدا یا مرسی بابت آنچه که دادی و ندادی، دادی و گرفتی، و هزاران جایگشت دیگر
متشکرم، بسیار
برچسب:
نویسنده: هلیا صالحی